پارت صد و چهارم :

سردار از لب پنجره کنار رفت. انگار نه انگار که نگین با این حال به خانه آمده و وارد اتاق شده، سر جایش برگشت و پشت به او دوباره پاهایش را دراز و شروع به پوست گرفتن یک سیب کرد. نگین خشمگین از این واکنش صدایش را بالاتر برد.
- افروز هاردادی ددیم؟ هاردا گیزدنیب؟ (گفتم افروز کجاست؟ کجا قایم شده؟)
قبل از عطا، سردار در جواب دادن پیشدستی کرد.
- مطمئن سن افروز گلسه، گیزدنمسی گرکن افروزدی؟ (

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mahi mah

    0

    بیچاره سردار اکثر نشونه ها میگن افروز مرده ....

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک سردار ناکام.😢

    ۶ ماه پیش
  • سایه

    0

    فقط بخاطر سردار افروز نمرده باشه لطفااا

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    خیلی خیلی عالیه ممنون فاطمه جان هر لحظه مشتاق تر میشم برای ادامه رمان💜🌟💜🌟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون نگاهتون❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    فقط خدا کنه افروز نمرده باشه واقعا حالم گرفته میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زودتر سردارو بکشونیم تهران.

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    خسته نباشی نویسنده توانا 🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی بانو.

    ۱۰ ماه پیش
  • پری

    1

    ممنون فاطمه جان عالی بود ولی کاش یکم طولانی بود.جای حساسش همیشه تموم میشه.ما همیشه تشنه میمونیم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    0

    فاطمه جان خوش قلم ممنون از رمان خوبت عالیه خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🌹❤🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی عزیزدلم.

    ۱۰ ماه پیش
  • فری

    1

    چه پارت پرماجرا و طولانی ای دست نویسنده درد نکنه حسابی لذت بردیم 😊

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون.

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    2

    اوه اوه اوه این نگین چقد سلیطه هست عطا قربون دستت بکوبش و ازش آجر بساز

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خواهرزاده‌ی مریمه دیگه.🤪

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    0

    اوه چه جدالی😔

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • بانو

    4

    رمان خیلی زیبایی،همیشه جای حساس تموم میشه و پارت ها کوتاه کاش امشب یک پارت هدیه برامون بزارید ببینیم درگیری عطا سر دار چی میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزم من واقعا این روزا وقتم محدوده. وگرنه پارتای بیشتری میذاشتم.

    ۱۰ ماه پیش
  • آمنه

    5

    وقتی که باید باشند نیستند ووقتی که بهشون نیاز نیست خودی نشون میدن همه زنها از *** خودشون ضربه میخورن ما زنها به هم رحم نمی کنیم وهمه کارها رو به اسم به دست آوردن عشق میذاریم همان مریم می توانست از افروز حمایت کنه نه چون دختر عالمه هست مجبور به ازدواج با صراف بکنن گرچه هنوز مرگ صراف رو نمیدونم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. نه به عنوان زنعمو یا کاندیدای مادرشوهری. به عنوان یه زن می‌تونست حامی این بچه باشه.

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!